قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
381
تاريخ الفي ( فارسى )
بر مدح اسكندر و بر تحصيل حكمت و حبّ اهل آن و تعظيم اهل رأى [ و ] عقل نوشته التماس نمودند كه حكيمى از حكماى يونان نزد ايشان فرستد تا با ايشان مناظره كند . اسكندر ملتمس ايشان را مبذول داشته حكيمى را فرستاد . ميانهء ايشان مناظرات و مباحثات بسيار واقع شد . آخر الامر حكماى هند فايق آمدند - چنانچه در كتب ارسطو مذكور است - و چون اسكندر اين معنى را دانست ايشان را نوازشهاى پادشاهانه نموده از ديار ايشان درگذشت . و طريق عبادت ايشان چنانچه صاحب ملل و نحل آورده است ، [ اين است ] كه هرصباح در مقابل آفتاب مىايستند و سجده و تعظيم او مىكنند و به اين تسبيح ثنايى مىگويند كه : چه حُسن است اين و چه عزّ و جلال است ! و اين چه نور و بهاست كه هيچ بصر را قدرت و ياراى نظر به سوى تو نيست . پس اگر تويى نور اوّل و هيچ نور بالاتر از تو نيست ، پس تراست حمد و تسبيح . و از تو مىطلبيم ما مقاصد را ، و به سوى تو سعى مىكنيم تا دريابيم به قرب تو اطمينان و قرار را و تا نظر كنيم به مبدعات و مخلوقات تو . و اگر بالاتر از تو نورى هست كه تو معلول و مخلوق اويى ، پس اين تسبيح و تمجيد ما براى اوست و ما سعى نمىكنيم در ترك لذّات و شهوات ، الّا بواسطهء آنكه به عالم تو لاحق شويم و استعداد قبول فيض تو پيدا كنيم . و هرگاه كه معلول و مخلوق به اين عزّ و جلال باشد پس چگونه خواهد بود عزّ و جلال خالق او ؟ بنابراين واجب است هرطالب كمال را كه به ترك لذّات و مشتهيات اين نشأه خود را در سلك مقرّبان تو مثبتّ گرداند و از گروه مقتبسان نور تو باشد . و ابو معشر بلخى در كتاب تسخير الكواكب آورده كه [ آدمى ] مىبايد در وقت تسبيح آفتاب لباس ملوكانه ، مثل ديباى مذّهب ، پوشد و در وقت طلوع آفتاب بايستد و بخورى كه تعلّق به آفتاب دارد كه زعفران و ميعه و لبان و لك و جلنار و عود و مويزج از جميع اجزاء متساويه بهم كوفته و با شير گاو معجون ساخته در عود سوز طلا بر انگشت طرفا بسوزاند و اين تسبيح بگويد : ايّها السّعيد ؛ يعنى اى پيشواى نيكبخت . « و النّور الصّافى و الضّوء الوافى ؛ و اى نور خالص و اى ضوء تمام . و الكوكب الظّاهر الكبير و المصباح الظّاهر المنير [ 51 الف ] و اى ستارهء غالب عظيم الشأن و اى چراغ فلك روشنكننده . و صاحب اشراق الظّلمات ؛ و اى صاحب روشنى بخش تاريكيها . و مدبّر امور عالم الكاينات ؛ و اى تدبيركنندهء امور عالم كائنات ، و السّلطان النّاطق و الولىّ الصّادق ؛ و اى پادشاه ناطق و اى ولىّ صادق . و ملك الكواكب و منيرها و مدبّرها و مسيرها و اميرها و حاكمها و كفيلها » ؛ يعنى : اى پادشاه ستارهها و بخشندهء نور ايشان و حركتدهنده و سير فرمايندهء ايشان و امير و حاكم و كفيل ايشان . و صاحب الذّهب و النّفايس ؛ و اى صاحب طلا و مربّى نفايس و جواهر . و معدن الخيرات و كثير الموهبات ؛ و اى كان نيكوييها و اى صاحب عطاهاى بسيار . فانت سلطان عالم الأفلاك و رئيس المتحيّرات » ؛ پس تويى